اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1843

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

ص 123 ، س 19 : كبرت همة عين . . . بزرگ است همت چشمى كه طمع به ديدن تو بندد . ص 123 ، س 23 : فلا تحتقر نفسى . . . مرا خوار مشمار و تو دوست جان منى ؛ چه هركسى بدان مىگرايد كه با وى مجانس باشد . ص 124 ، س 10 : من رضى بمقامه . . . كسى كه به پايگاه خود خشنود گردد ، پيشوايش از او محجوب گردد . ص 124 ، س 26 : ما منا الا . . . هيچ يك از ما نيست مگر كه او را پايگاهى دانسته است . ص 125 ، س 3 : و ان الى . . . بازگشت به پروردگار توست . . . بازگشت به « پايگاه » است . ص 125 ، س 16 : لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ . . . براى تهيدستان مهاجرى كه از خانه‌ها و خواستهاى خود رانده شدند . ص 125 ، س 22 : لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ . . . براى تهيدستانى كه در راه خدا از خان‌ومان خود بازداشته مانده‌اند . ص 126 ، س 2 : من لبس الصوف . . . كسى كه پشمينه پوشد ، دلش نازك و نرم شود . ص 126 ، س 6 : يا بن رسول الله . . . اى پسر پيامبر خدا ، اين از شيوهء خاندان تو نيست . . . اين براى مردم است و آن براى خدا . ص 126 ، س 26 : ما يصنع ابن آدم . . . پس آدم را با دنيا چه كار ؟ در حلال آن حساب است و در حرام آن عذاب . ص 127 ، س 7 : من طلب الدنيا . . . كسى كه دنيا را براى بر كنار ماندن از پرسش و توشه آوردن براى نان‌خواران و همدلى كردن با همسايگان بجويد ، خدا را چنان ديدار كند كه چهره‌اش مانند ماه شب چهارده مىدرخشد ؛ و كسى كه دنيا را براى -